![]() |
![]() |
|
|
دلم گرفته.
من یه اتاق دارم. من تو اتاقم یه پنجره ی نسبتاً بزرگ دارم با یه جای یواشکی جلوش برا آروم نشستن واسه وقتای بی حوصلگی. وقتایی که دلم از همه بیزاره، داغ میشم هی. صورتمو میچسبونم به شیشه وچشامو میبندم. نمیخوام حتی مَردم که رد میشن رو هم ببینم. بیزارم. خنک میشه صورتم. گلوم درد میگیره.. بغض میکنم ولی گریه نه. داغ میشم هی. مریضم شاید. حالم بد میشه. زانومومیگیرم تو بغلم وآروم سرمو میذارم روش. زانومو مدام بیشتر فشار میدم تو شکمم. چشام قرمز میشن. از گریه نیست ولی. من شاید ترسیدم. به این فکر میکنم که من بند کفشامو هنوزم نمیتونم خودم ببندم. صورتمو میچسبونم به شیشه. همه جاشو میمولانونم به شیشه. خنکم میکنه اینجوری. چشام قرمزن ولی. از گریه نیست فقط یکم مریضم شاید. دلم تنگ میشه. اما نه برای چیز خاصی. فقط دلم تنگ میشه همش. چشام بسته ست هنوزم. چشام ولی سرخن. از گریه نه ها، یکم ترسیدم یا مریضم شاید. دوباره به بند کفشام فکر میکنم که نمیتونم ببندمشون. اگرم بتونم خیلی طول میکشه. حوصله م سر میره. بعدش مجبورم نبندمشون اصلن. بعدش تو خیابون مجبورم قدمامو گنده بردارم که بند این یکی نره زیر پای اون یکیم که بخورم زمین. همه ش حواسم به کفشامه اونوقت. آخه اگه یه دفعه حواسم پرت شه چی؟ مثلاً حواسم بره پیش تو... بعد بند کفشه گیر کنه زیر پام بخورم زمین. دردم میاد. میشینم انقد اونجا گریه میکنم که پام خوب شه. تو هی داری دنبالم میگردی همه جا. نمیدونی که من حواسم پیش تو بود که خوردم زمین حالا نشستم همونجا تو خیابون دارم هی گریه میکنم. نه که واسه درد پام ها..نه! پام خیلی درد نمیکرد، دلم تنگت شده آخه. تو نمیدونی ولی. همه ش داری دنبالم میگردی. میشینم همونجا سرمو میذارم رو زانوم انقدر گریه میکنم که خوابم میبره. حواسم به توئه که خوابم میبره. منکه خوابم تو یواش پیدام میکنی میبریم خونه. من خوابم نمیفهمم که تو پیدام کردی. صبحش که تو بغل تو بیدار میشم – دیگه نمیگم اینجاشو.. خودت میدونی!-- ببین بند کفشام میتونن چیکارا بکنن:) کنار پنجره ام. زانومو هی فشار میدم تو شکمم. چشام قرمزن. از گریه نه ها. خیلی داغ شدم باز. سرمو بلند میکنم که بچسبونم به شیشه ی پنجره. چشامو باز میکنم. میبینم تو نشستی کنارم داری موهامو ناز میکنی. صورتم خیس میشه. صورت توام خیسه. هر دوتاییمون از گریه. سفت بغلت میکنم، تب دارم تو بغلت. بعدش... خب نمیگم اینجاشو، خودت میدونی.!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/15ساعت 17:29 توسط زهرا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/09ساعت 18:47 توسط زهرا |
|
|
وقتي براي اولين بار فهميدم که کسي را دوست دارم و عاشقش شدم
وقتي کسي از من مي پرسيد : عشق چيه ؟ عاشق کيه ؟ نمي تونستم درست بهش جواب بدم ولي حالا مي تونم . عاشق کسي هستش که وقتي يه نفر رو با تمام وجود دوست داره ، از دستش داد باز هم دوستش داشته باشه و براي خوشبخت شدنش دعا کنه . شايد اونهايي که اين موضوع رو تجربه کردند بدونن من چي مي گم خيلي سخته خيلي ! اميدوارم که حسرت خوشي به دل هيچ کس نمونه !!!! منو ببخش عزیز دلم منو ببخش منو منو ......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/31ساعت 17:45 توسط زهرا |
|
|
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره فاصله بين من و تو ،از اينجا تا آ سموناست خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/29ساعت 20:23 توسط زهرا |
|
|
یه قطره اشک به خاطتو در دریا انداختم و تا زمانی که ﭘیدایش نکنم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/29ساعت 20:0 توسط زهرا |
|
|
یه بار یه دخترکوری بوده یه دوست پسرداشته همیشه بهش می گفته کاش چشم داشتمو می تونستم تورو ببینم بعداز مدتی یه نفر پیدا می شه که چشماشو به دختره بده بعداز عمل دختره می بینه دوست پسرش کوره. بهش می گه برو نمی خوام باهات دوست بشم . پسره یه خنده ی تلخی می کنه ومی گه : می رم ولی مواظب چشمام باش
نميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام? اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم
روزي دروغ به حقيقت كفت : مبل داري با هم شتا كنيم ؟ حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول اورا خورد . آن دو با هم به كنار ساحل رفتند . حقيقت لباسش را در آورد . دروغ حيله گر فورا لباسهاي او ار پوشيد . از آن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت است و دروغ در لباس حقيقت زيبا و فريبنده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/25ساعت 12:26 توسط زهرا |
|
|
عزیزم هر وقت ابرها گریستن وماهیها شنا کردن را فراموش کنند آن وقت به اینکه دوستت دارم شک میکنم پس تا ان وقت دوستت دارم و می پرستمت
تو مي آيي!
دلم تنگ است
و مثل قطره اشكي
پر از حزن است و بي رنگ است
وچه غمگینم...
مثال قطره اي شبنم
به هنگام سحرگاهان
ميان ناله هاي من
به روي گونه ام جاري ست
جاي تو خالي ست... |
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/18ساعت 20:34 توسط زهرا |
|
||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/17ساعت 10:51 توسط زهرا |
|
|
بچه ها میدونین از جون کندن چی سخت تره؟ به خدا قسم منتظر بودن که از صبح تا شب از شب تا صبح بیدار باشی اما از اون خبری نیاد خدا نصیب هیچ کس نکنه به خدا سرم از درد داره میترکه اما دلم نمیاد یه لحظه از سیستم دور باشم میگم ممکنه بیاد من نباشم اما افسوس اون نیست که بیاد هر جا هست خدا نگهدارش باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/09ساعت 10:53 توسط زهرا |
|
|
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
مــي انــديــشــــم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/06ساعت 18:36 توسط زهرا |
|
|
حالمان بد نيست غم كم مي خوريم … كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم … آب مي خواهم سرابم مي دهند … عشق مي ورزم عذابم مي دهند … خود نمي دانم كجا رفتم به خواب … از چه بيدارم نكردي آفتاب … خنجري بر قلب بيمارم زدند … بي گناهي بودم و دارم زدند … دشنه اي نامرد بر پشتم نشست … از غم نامردمي پشتم شكست … سنگ را بستند و سگ آزاد شد … يك شبه بيداد آمد و داد شد … عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام … تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام … عشق اگر اينست مرتد مي شوم … خوب اگر اينست من بد مي شوم … بس كن اي دل نابساماني بس است … كافرم ديگر مسلماني بس است … در ميان خلق سر در گم شدم … عاقبت آلوده ي مردم شدم … بعد از اين با بي كسي خو مي كنم … هر چه در دل داشتم رو مي كنم … نيستم از مردم خنجر بدست … بت پرستم بت پرستم بت پرست … بت پرستم بت پرستي كار ماست … چشم مستي تحفه ي بازار ماست … درد مي بارد چو لب تر مي كنم … طالعم شوم است باور مي كنم … من كه با دريا طلاطم كرده ام … راه دريا را چرا گم كرده ام … من نمي گويم دگر گفتن بس است … گفتن اما هيچ نشنفتن بس است … روزگارت باد شيرين شاد باش … دست كم يك شب تو هم فرهاد باش … آه در شهر شما ياري نبود … قصه هايم را خريداري نبود … واي رسم شهرتان بيداد بود … شهرتان از خون ما آباد بود … از در و ديوارتان خون مي چكد … خون من فرهاد مجنون مي چكد … خسته ام از قصه هاي شومتان … خسته از همدردي مسمومتان … اينهمه خنجر دل كس خون نشد … اينهمه ليلي كسي مجنون نشد … آسمان خالي شد از فريادتان … بيستون در حسرت فرهادتان … كوه كندن گر نباشد پيشه ام … بويي از فرهاد دارد تيشه ام … عشق از من دور و پايم لنگ بود … قيمتش بسيار دستم تنگ بود … گر نمي رفتم دوپايم خسته بود … تيشه گر افتاد دستم بسته بود … هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه … فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه … هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه … هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه ... هيچ كس چشمي برايم تر نكرد ... هيچ كس يك روز با من سر نكرد ... هيچ كس اشكي براي ما نريخت ... هر كه با ما بود از ما مي گريخت ... حافظ ديوانه فالم را گرفت ... يك غزل آمد و حالم را گرفت ... ما ز ياران چشم ياري داشتيم ... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/01ساعت 17:29 توسط زهرا |
|
محبت
فاصلهگفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد
قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/29ساعت 20:41 توسط زهرا |
|
|
خیلی وقتا دلم می خواد همه ی کاشهایم به حقیقت می رسید وآرزوهام از این کاشها رهایی پیدا می کرد ..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/28ساعت 17:3 توسط زهرا |
|
|
اشكها آهسته ميلغزد بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جائي كه ديگر بر نگردم شاه مرغان چمن بودم ولي چون بوم بيدل ناله اي گر داشتم در گوشه ويرانه كردم روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم شامها داغي بداغم روزها دردي بدردم عهد كردم اين پريشاني دگر با كس نگويم گفت آخر با تو دردم اشك گرم و آه سردم ميروي و ميرم پيمانه گيرم تا ندانم من كه بودم يا چه بودم يا چه هستم يا چه كردم
هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/01/25ساعت 18:12 توسط زهرا |
|
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش دار جفا نیست تو را ما اسیر غم اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن و لاست ز کوی تو ستادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/15ساعت 20:8 توسط زهرا |
|
|
سلام بچه ها
سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که سال ۸۶ سال خوبی باشه براتون وتعطیلات بهتون خوش بگذره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/24ساعت 9:44 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/23ساعت 19:21 توسط زهرا |
|
|
کلید نفرت،خونه قلبم رو قفل کرده وعینک تار بدبینی،چشاموزندانی کرده.
تا هیچ عشقی تو خونه قلب کوچیکم جا خوش نکنه،تا شاهد شکستی دوباره نباشم. اون لحظه که صدای شکستن دل گوشها را کر میکندودستها رمق جمع کردن تکه های شکسته را ندارد،چاره ای جزباور این حقیقت تلخ نداری وحق میدی..... حق میدی که نفرت وکینه جایگزین عشق ووفا شود وتا ابد تو قلب کوچکت جا خوش کند،تا مبادا شاهد شکستن آخرین تکه باشی.مبادا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/23ساعت 19:19 توسط زهرا |
|
|
قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 17:6 توسط زهرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/15ساعت 9:29 توسط زهرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/13ساعت 8:50 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/12ساعت 8:47 توسط زهرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 16:16 توسط زهرا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:21 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 16:58 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 16:54 توسط زهرا |
|
|
مهربان ، مهربان نگار بیا !
ای گل سرخ نو بهار ، بیا ! درد هجرت قرار دل را برد تا دلم را دهی قرار ، بیا ! بر سر شامگاه درد آهنگ ، دیده ام شد ستاره بار ، بیا ! تا نگاهت شکوه مریم صبح ، بنماید به شام تار بیا ! تا نشانی نشای گل ها را ، به گلس از رخ خوب تر ز خورشیدت ، پرده بر دار و آشکار بیا ... ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 11:5 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 10:43 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 9:37 توسط زهرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 8:18 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |

| درباره وبلاگ |
من زهرا هستم تنها ترین دختر دنیا
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
الهه جون عرفان جون و خداوند عشق را آفرید سنگ با احساس عاشقونه |
|
RSS
|